على اكبر دهخدا

792

امثال و حكم ( فارسى )

درشتى و نرمى بهم در به است * چو رگ‌زن كه جراح و مرهم نه است . سعدى . رجوع به : ابر كن و مبار ، شود . در ششدر افتادن . در ششدر حرمان افتادن . در ششدر ماندن . در ششدر فروماندن . بمشكل و معضلى دچار شدن . مثال : لا جرم افتاده با مقامر گردون * مهرهء اميد در به ششدر حرمان . رفيع الدين لنبانى . حريف حادثه يعنى كه خصم او اينك * فتاده مهرهء جان در بششدر ذقنش . رفيع الدين لنبانى . نوبت ملك پنج كن كه شدست * دشمن تو چو مهره در ششدر . انورى . اى مهر تو چون چهار طبع اندر خور * وز پنج نماز شكر تو واجب‌تر وى دشمن تو بمانده اندر ششدر * زير قدمت باد سر هفت اختر . مسعود سعد سلمان . نقش از طاسك زر چون همه شش ميآيد * از چه معنى است فرومانده بششدر نرگس . سلمان ساوجى در شعر سه تن پيمبرانند * قوليست كه جملگى برآنند فردوسى و انورى و سعدى * هرچند كه لا نبى بعدى . قطعه را به صورت ذيل نيز ديده‌ام : در شعر سه تن پيمبرانند * هرچند كه لا نبى بعدى اوصاف و قصيده و غزلرا * فردوسى و انورى و سعدى . در شعر ز تكرار سخن عيب نباشد * زيرا كه خوش آيد سخن نغز بتكرار . ناصر خسرو . در شعر مپيچ و در فن او * چون اكذب اوست احسن او . نظامى . رجوع به : احسن الشعر اكذبه ، شود . در شكل مردم بسى كژدم است * ( مشو غره‌كش صورت مردم است كه . . . ) حضرت اديب . رجوع به : اى بسا ابليس . . . ، شود . در شوره كسى تخم نكارد . تمثل : در عشق تو كس پاى ندارد جز من * در شوره كسى تخم نكارد جز من با دشمن و با دوست بدت ميگويم * تا هيچكست دوست ندارد جز من . عنصرى . در شوره نهال چون نشانى * ( كى گيرد پند جاهل از تو . . . ) ناصر خسرو . در شهر آبگينه فروش است و گوهرى * ( شرم آيد از بضاعت بىقيمتم ولى . . . ) سعدى . در صدف فرقى ندارد با شبه در خوشاب * ( فارس قدر من نداند زانكه من زادم در آن . . . ) قاآنى . رجوع به : ازهد الناس . . . ، شود . در صد قرن چون عطار نايد . * ( مرا از شاعرى خود عار نايد كه . . . ) شبسترى . رجوع به : العشق خراسانى لمكان العطار ، شود .